ماجراهای رامیلا
یه ماجرای جدید از فرشته کوچولوی ما : 17/7/90
من سر کار بودم که طبق هر روز که زنگ میزدم خونه مادربزرگ رامیلا تا حال و احوالی بپرسم و کمی هم با رامیلا صحبت کنم، زنگ زدم بعد از حال و احوالپرسی معلوم شد که زن دایی رامیلا زنگ زده و گفته دایی تایماز خوب نیست و بستری شده بیمارستان تا ازش آزمایش بگیرن و ببینن چه مشکلی داره. بعد از پیگیری متوجه شدیم که جواب آزمایشش رو دادن و معلوم شده که سنگ کلیه داره، این ماجرای دایی رامیلا . از طرف دیگه خاله بابا اتا هم حالش خوب نبود و چهارشنبه هفته قبل بستری شده بود بیمارستان بعد چون حالش بعد میشه می برنش CCU بستریش می کنن وقتی رسیدم بالا سرش حالش اصلاً خوب نبود من هم خیلی ناراحت شدم از اونجایی که نگران برادرم هم بودم و خاله همسرم هم دیدم حسابی بهم ریختم و حالم اصلاٌ خوب نبود، خلاصه کارم شده بود ملاقات و تلفن زدن و حال و احوالپرسی، روز اصلاٌ خوبی نداشتم .
بعدازظهر که شد تصمیم گرفتیم که بریم یکسری بزنیم خونه یکی دیگه از خاله های اتابک، قبل از اون رامیلا بردم حمام و خوشگل و تر تمیز که شد لباس خوشگل تنش کردم و آماده شدیم به قصد مهمانی رفتن زدیم بیرون تو راه رامیلا همش بهونه می گرفت که بره بیرون از ماشین بدو بدو بکنه. از قبل قرار گذاشتیم که بریم دنبال آنا و دایی رامیلا چون چند جایی کار داشتیم و بعد بریم مهمانی، داشتیم می رفتیم چشم روشنی که رامیلا خانم وقتی پارک دید دیگه اصلاً تحمل نکرد و داد میکشید، خسته شده بود خیلی بهونه میگرفت به خاطر این من و مامانم رفتیم چشم روشنی و بابا اتا و دایی آرش و رامیلا خانم هم رفتن پارک از جلوی درب پارک رامیلا فقط داد کشیده و بدو بدو کرده تا قسمتی که اسباب بازی هارو گذاشته بودن، تو را هم شیرین کاری انجام داده که اینقدر جلب توجه کرده بوده، کسانی که از توی پارک رد می شدن و یا توی پارک نشسته بودن قربونش می رفتن و لپش می کشیدن و نازش می کردن .
![]()
یه چندتا از عکسهای رامیلا خانم بعد از حمام :

![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()



ماجراهای رامیلا 






